|
...لوده ای روی زمین راه می رود که هیچ گاه در معرض تاراج زمان قرار نمی گیرد...
|
خب اگه بخواهم راست راستش را بگویم واقعا اینطور نیست که خودت بدانی. یعنی همین طور که دلتنگی، عادت هم می کنی که همین طوری باشد. بعد طوری عادت می کنی که زندگی عادیت می شود و بعد از مدتی فقط می بینی که داری هر روز صبح با یک برنامه از پیش تعیین شده ی تمام شدن این دلتنگی از خواب بلند می شوی اما در حقیقت در روزت در ساعت هایت دیگر معنی اولش را از دست داده است. این یعنی زندگی به حالت عادی برگشته است، یعنی تو داری با زمان و آدم های اطرافت زندگی می کنی و همه چیز را متوقف نکرده ای برای خاتمه دادن به آن دلتنگی...
تا اینجایش همه چیز خوب است، اما آدم در زندگی عادیش بر می گردد و می گوید من خب زندگی ای قبلا برای خودم ساخته بودم و اینجایش خوب آنجایش بد، اما روندی داشت و البته رابطه ای واقعی در این زندگی جریان داشت... رابطه ای که با آن وقت می شد گذراند و می شد همراه شد و خوش گذراند و وقتی همیشگی مختص آن بود.
حالا این رابطه جایش را می دهد به یک دلتنگی که عادت شده است و خب... جایی میان یک رابطه که ایستاده است که کسی پیدا شود و آن را ارتباط نزدیک دهد. تو احساس بی تعلقی می کنی، احساسی که واقعی ست و انگار دیگر نه به چیزی و نه به کسی تعلق نداری... زمانت به طرز مطلقی متعلق به خودت است و وقت گذرانی هایت تصادفی ست. اینکه به هیچ دسته یا گروهی تعلق واقعی نداری و اینکه بعد از آن همه در تعلق کسی بودن، متناسب با کسی برنامه ریختن و همیشه متناسب با کسی رفتار و وقت گذاشتن الان به طرز عمیقی این وقت ها، این زندگی فقط متعلق به توست... و انگار که بلد نباشی به تنهایی به آن معنی بدهی، اشتباه و یا به پرت خرجش می کنی. و از آن جا که عادت کرده ای هماهنگ باشی، سعی می کنی خودت را طوری برنامه بچینی که با کسی همگام باشد، اما کسی فرق دارد... کسی نمی شود که تو احساس تعلق کنی و تو هماهنگ باشی، کسی وصله پینه ایست که برای این درزها پیدا می کنی و این کسی ها خودشان یک کس اند... که وصله نیستند، مستقل اند، خودشانند...
فازهای زندگی عوض می شوند، و این ها نیازی ندارد که تو با شریکت به شکست بر بخورید،... گاهی لحظه ها مشترکانه تقسیم می شوند، قدم ها هماهنگ می شود و همه چیز رنگ تعلق می گیرد، گاهی اما پرت شده ای بیرون و مثله تکه ای جدا افتاده می شوی... تکه ای که دیگر به آن فازهای قدیم آشنا نیست و اشتراک ندارد و اصلا انگار نمی شود هم اشتراکی بگیرد، آنوقت مستقل می شوی... تنها نه!!!! تنهایی چیز دیگریست. به درسترین بیان دچار استقلال و انتخاب و مسئولیت های تک گانه می شوی. به عبارتی یک نفر می شوی که جداست که به تنهایی یک نفر است!
پ.ن: شاید تمام تجربه های تا کنون فاز های دسته جمعی و خصوصی زندگی ای وابسته بوده است چرا که این جدا بودن چیز کاملا جدیدی به نظر می رسد... اما، بحث دلتنگی ست که به عادت می کشد... تعلق کشدار نمی آورد. استقلال و تک گانگی اما بنظر که می آورد.
یه ذره نمی تونم منیج کنم چیزیو، سردرگمم اما خب کمابیش حواسم هست که فقط سُر نخورم. در واقع یه سیری هست که نه براش هدفی دست و پا کردی و نه حتا می دونی انتظار چی ازش می شه داشت، فقط تو حس می کنی که تو این حیطه می خوای آروم و با طمانینه قدم بذاری و تموم لحظه هاش رو عمیقا حس کنی و البته احتمال از دست دادن هیچ فرصت و انتخابی هم نداشته باشی(فرضا که از اصل هم با طبیعت نخونه)
هیچ حسی وجود نداره، نه می ترسم، نه خوشحالم و نه ناراحت و حتا کم کم هیجانم هم داره فروکش می کنه...
پ.ن: اولین باره که در این شرایط قرار گرفتم، اما از اونجا که نمی دونم حتا حالت خوب و مورد نظر چی می تونه باشه نگرانش هم نیستم.
ساعت از 6 سحر گذشته باشه، نم بارون باشه و سرخی آسمون و تیرگی قبل روز ، تو و پنجره ی باز و خرده خنکای اول دی... صدایی که تو سرت می خونه، انگار که ابی خم شده و لبش و گذاشته بیخ گوشت
"شبی با خیال تو هم خونه شد دل
نبودی ندیدی چه ویرونه شد دل... فقط باد و بارون شنیدند صدامو
دلم با تو خوش بود و پیمونه می زد
چیزی توی صداش می ترکه و می ره رو اوج که ...
نه مرد قلندر نه آتش پرستم فقط با خیالت مست مستم... الهی سحر پشت کوها بمیره، خدا این شبارو از عاشق نگیره...
دلم با تو خوش بود... پیمونه می زد
رد کم رنگ روشنایی می افته رو برف کوها .
تو و پنجره ی باز و لبخند بی حواس رو لبت... غم و سوزی که از چهره ی عشق جوون رفته، مثل یه آه کوتاه بی ملاحظه به انتظار باقی دیدارها
پ.ن: تو بگو من ملکه سوگواریم...
صدایی از تو کافی ست...
تابستان و داغناکش دستهایت را از من ستاند
صدایت را اما،
باد و باران هم از من نخواهد گرفت.
***
سرد است، به باورت که سرد است، دستهایت را حایل کن آتش این روزها نمیرد.
شکیبا 26 آبان سال 1390
نه اینکه اینجا ماله دوران راهنماییم باشه، اما نوشته هاش مثله یه دختریه که زورکی مجبورش کردن به بلوغ برسه و ... اون انکار می کنه، اون زور می زنه که نه... بعدشم از این قضیه خیلی شرمندس که حالا ناچار به بلوغ رسیده!
یادمه اون موقعه ها فوتبال می دیدم (!) داریوش و ایگلز گوش می دادم، فروغ می خوندم زیاد و شاملو اغلب، و تمرین می کردم که دختر نباید گریه کنه... و تقریبا اصلا گریه نمی کردم، و آهان موهای خیلی خیلی خیلی کوتاهی داشتم و پیرهن مردونه می پوشیدم... اغلب آستین کوتاه و چهارخونه، گاهی آستین بلند و چهارخونه... بیرونم که می رفتم اغلب روسری سر نمی کردم. کفش کتونی یوقور می پوشیدم،... با پسرهای کوچه مون هم همش دعوام می شد!!!
پ.ن: یادمه اون موقعه ها عروسی و از این دست مهمونیا هم که می رفتیم، مامانم که می خواست یه کم رژلب یا رژگونه بزنم ، روم نمی شد تهشم نمی زدم!
بعد از روزها دغدغه و دربه دری ، بعد از روز و شب ها استرس و کار و درس و درس و درس...
حالا این روزهای قبل فرجه ، انگار دوباره روزهای هبوط من است ، به آن سرزمینی که من و گریه و عکس های تو ساکنانشیم
نفس های بریده بریده اش مرا بیاد آن فرارهای کوچه به کوچه می اندازد، اگر چه چند سالی ست که نشسته است اما هنوز بریدگی نفس هایش ، هرچند از بیماریست از خستگی ست، مرا یاد آن فرار ها می اندازد...
او و آن بی شمار ها هنوز در رویای دویدند، نسل هایی که برای بقا آهوان تیز پایی شده اند. من دیدم اما آن ها هنوز باور نکرده اند جنگل جای شیر و آهو با هم است و کار آهو فرار است و کار شیر ... آن ها باور نکردند، نوشتن آموختند و فرهنگ سازی یاد گرفتند، " جامعه ی مدنی" آرمان بزرگ شهروندان جنگل بود اما کدام شیریست که تن به نابودی جنگل بدهد؟!
روشنفکر ها، روشنفکرتر شدند و خونخوار ها خونخوارتر... و او هنوز هر چند می نشیند و از دور نوشته ها را دنبال می کند، انگار پاهایش تمام ولیعصر تا آزادی را دویده اند. اگر چه مرگ بی شمار ها را هر روز به چشم دیده است هنوز با هر خبری ناگهانی رنگ لبش می پرد.
دلم برای آرمان هایش تنگ می شود و دلم برای خوش خیالی اش می سوزد. مرگ آن چیزیست که هیچ نسلی آن را باور نمی کند.همان چیزی که از ابتدا ما را در بر گرفته است. این بار من برای مرگ آرزوهایش فاتحه می خوانم...
مرگ بر...
مرگ بر...
*******
روز اول، ساعت 9 صبح جمعه برات اسمس می آد که "حی علی الصلاة" ، " حی علی تظاهرات"
*******
روز دوم، تیتر روزنامه " حضور 50 میلیونی مردم غیور و همیشه در صحنه در روز ** بهمن"
پ.ن: لعنت بر کسی که فکر کند، خودش به تظاهرات نرفته است.
*******
روز سوم، بعد از مدت ها کسی بهت ایمیل زده " اعتراض گسترده از فلان جا تا فلان جا ساعت فلان ** بهمن"
*******
روز چهارم، تیتر روزنامه " تظاهرات 100 نفری موجودات فلانه فلان"
تیتر خبر " 150 نفر دستگیر شدند"
در راه خانه "رویت شدن حداقل 50 آش و لاش"
روی تلویزیون و شبکه، مجلس جمهوری اسلامی " مرگ بر م***ی و ک***ی و خ***ی... سران فتنه اعدام باید گردند."
اخبار از دنیای مجازی "کشته شدن 2 نفر در اعتراض دیروز"
*******
روز پنجم، مراسم سوگواری کشته شدگان و دعوا سر شهید دست از دنیا کوتاه.
" شهید بسیجی انقلابی "
" شهید سبز و ملی"
*******
.
.
.
مرگ بر ...
مرگ بر ...
وقتی آینه ی تمام قد گذشته ام را در برابرم می گذارم، با تمام دلدادگی ها و دخترانگی ها و هوس پرانی ها و رفتارشکنی هایم. از قد کشیدنم در طول آینه حظ می برم...
و از آنکه می بینم با وجود تمام بندهایی که بر پیکرم بسته است، امروز از آن دختر 10 ساله آزاد ترم... رضایتی ست که بر لبخندم می نشیند. و هیچ وقت هیچ کداممان یادآور نمی شویم که این سال ها تاوان چه چیزها نداده ام که امروز ببینم در سن 21 سالگی هم می توانم مانند آن دختر 10 ساله آزاد باشم.
امروز شاید جای تمام آن داد ها و سیلی ها و گریه ها و ... از روی صورتم پاک شده باشد اما هیچ یک از ما فراموش نمی کند، که روزهای امروزی فقط از سماجت صورتی پوشیده از اشک و سیلی دین دارد.
پ.ن: همیشه دوست داشتم فقط و فقط به خواهرم بگویم، که شاید همه چیز تا ایده آل ما سال ها دور باشد اما در هر محیطی استحکام در عقیده و استمرار مبارزه هر چند سخت و دور اما تو را روزی به ایده آلت نزدیک می کند.